تبلیغات
 بامداد - عشق در شاهنامه - 3
بامداد
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 27 اردیبهشت 1388 توسط محمدرضا جلالی | نظرات ()
طبقه بندی: فرهنگ و ادبیات، 

به نام خدا
با سلام و شب به خیر
و اما امشب داستان بیژن و منیژه را کمی  با آب و تاب تعریف می کنم چون این دو دلداده  رو زیاد کسی تحویل نگرفته
کیخسرو پسر سیاووش شاه می شود و دنباله داستان خون سیاوش کلی آدم از تورانیان (قوم زن) می کشد ، تا آخر افراسیاب بدبخت ( پدر بزرگ خیر از نوه ندیده ) شکست را قبول می کند ، بعد یک جشن بزرگ راه می اندازد ، وسط این جشن یه دفه سروکله چند موی دماغ پیدا می شود که بععله در سرزمین ما ارمنیان (کنار توران زمین) یه چندتا گراز پدر زمینهایمان را در آورده اند. شاه هم فوری گفت هر کی داوطلبه یه قدم بیاد جلو تا کلی جواهر بهش بدم ، از اونجا که همه پهلوونا وضعشون خوب بود و تو دوران نقاهت بعد از جنگ بودند فقط بیژن فرزند گیو پرید جلو که من میرم حال گرازارو می گیرم. شاه هم که دید اون خیلی بچه اس به گرگین گفت باهاش برو که سوتی ندهد .
القصه بیژن رفت و رفت تا به بیشه ارمنیان رسید ، به گرگین گفت من از اون طرف میرم تو این سر بیشه واستا تا هر گرازی که در رفت بکشیش . گرگین هم گفت زرشک ، من همینجا می خوابم تو برو هر کار می خواهی بکنی بکن. بیژن مادر مرده تنهایی رفت و کلی گراز کشت و شادمان برگشت پیش گرگین ، گرگین که رگ حسادتش گل کرده بود سه سوته یه نقشه پیچیده کشید و گفت یه خورده جلوتر یه بیشه زیباست که یک دختر زیباتر با ندیمه هاش توش همیشه می گردند بیا بریم صفا کن ، تو نگو این دختره منیژه دختر افراسیاب است ( اصولا نمی دونم چرا پهلوونای ایران قدیم همه زنای خارجی پسند می کردند بخصوص افراسیاب بدبخت که عروسی هر کدوم از دختراش آغاز یه جنگ ده بیست ساله بود)
خلاصه بیژن و منیژه همدیگر رو می بینند و بعد از کلی داستان ( سانسور شده)  عاشق هم می شوند و می روند کاخ منیژه صفا سیتی . خبر به افراسیاب می رسد و اونم رگ غیرتش بیرون می زنه و دستور دستگیری و اعدام بیژن رو می ده . با پادرمیانی«پیران» که بابا دیدی قتل دوماد اولت سیاوش چه خون و خونخواهی به راه انداخت ، جون من این یکی رو بی خیال شو و فقط زندانیش کن . خلاصه بیژن رو می فرستند هتل بند گران و منیژه هم می شود ملاقاتی دائم.
از اون طرف گرگین که نفهمیده بود بیژن کجا غیبش زده دست خالی برگشت ایران ، ولی چون دروغ و دغلهاش جواب گیو و کیخسرو نمیشد انداختنش زندان .  کیخسرو اول بهار رفت تو جام جهان نما سرچ کرد و فهمید بیژن زندانی توران زمینه . فوری پیامک زد به رستم که کار کار خودته . البته بیژن نوه رستم هم بود. رستمم بدو رفت پیش شاه ، شاه گفت لشکرو بردار و برو دوباره خاک توران رو تو توبره بریز . رستم که دیگه حال این کارا رو نداشت گفت نه بابا یه نقشه بکر دارم هزار نفرو بر می دارم با لباس بازرگانها می ریم اونجا کار خلاف بکنیم. اونا پلیس مخفی می روند ختن و به اسم یک کاروان از ایران تو خونه «پیران» بساط پهن می کنند.
منیژه که میشنوه کاروانی از ایران به توران اومده  میاد پیش اونا به گریه و زاری . رستم میگه عمو تو دیگه کی هستی؟ منیژه میگه بابا من دختر شاهم  «از کاخ خود رانده شده ام و چون درویشان از این خانه به آن خانه می روم تا برای آن بیژن شوربخت که در چاهی ژرف زندانی است نانی گرد آورم، اگر بر ایران گذر کردی و به درگاه شاه رفتی، بگو بیژن در چاهست و بر سرش سنگ و اگر دیر به نجاتش آیند تباه خواهد شد.»
خلاصه رستم بعد یه چند مرحله قبول می کنه و  به سر چاه می ره . سنگ بزرگ اکوان دیو رو از روی چاه  تا چین پرتاب می کنه ، اونوقت منیژه رو پست می کنند ایران ولی رستم یه دوری توی توران زمین میزنه و یه چند صدتایی رو می کشه  و اسیر میکنه تا افراسیاب دیگه غلط زیادی نکنه.
آخر داستان هم عروسی و خوش به حالی است.
موفق باشید



درباره وبلاگ

این وبلاگ بیشتر به موضوعات فرهنگی (بویژه سینما ) ، ورزشی ( فوتبال) ، سیاسی و مسائل روز می پردازد
پست الکترونیک
تماس با مدیر
RSS
ATOM
جستجو
آخرین مطالب
آرشیو
موضوعات
نویسندگان
پیوند ها
پیوندهای روزانه
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :